برادران یوسف


﴿ قَالُوا يَا أَبَانَا اِسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ

و آن هنگام كه برادران يوسف از كرده­ي خويش پشيمان شدند، به نزد پدر آمده، طلب بخشش كردند كه پدرجان! براي ما استغفار نما؛ ما خطا كاريم؛ اما من پدري را سراغ دارم كه پيش از خواست ما برايمان استغفار مي­كند.

پدر جان! مي­دانم كه چه­قدر دلت را شكستم؛ چه­قدر تنهايت گذاشتم؛ چه­قدر از يادت بردم و چه بي وفا فرزندي بودم برايت. به هركسي فكر كردم جز به تو؛ به ياد هر كسي بودم جز تو و فراموش كردم كه: «اَلقَلْبُ حَرَمُ اللهِ فَلا تُسْكِنْ حَرَمَ اللهِ غَيْرَ اللهِ»: «قلب حرم خداست و نبايد كسي را جز او در آن راه داد.»

و فراموش كردم كه: ﴿ ما جَعَلَ اللهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَينِ في جَوفِهِ...﴾

و شنيدم كه براي شيعيانت استغفار مي­كردي كه خداوندا! از تقصير شيعيان ما بگذر كه آنان به اتكاء محبّت و ولايت ما گناه مي­كنند. خدايا! اگر گناهانشان در رابطه با توست، تو از آنان چشم پوشي كن كه ما (از آن­ها) راضي شديم ... .و من باز حرمت­ات نگاه نداشت؛ اما پدرم! تنها ياورم! تو خود خوب مي­داني كه من جز تو كسي را ندارم؛ اگر هر خطا و اشتباهي نمايم، باز هم فرزند تو ام!

فرزندي كه به جرم و خطايش از خانه­ بيرون كرده باشند، شب هنگام راهي جز بازگشت به منزل پدر ندارد.

من هم جز خانه­ي تو پناهگاهي ندارم و با هر خطا و اشتباهي دوباره بايد به سوي تو بازآيم؛ اما...

خدايا! از تو مي­خواهم كه ياري­ام كني تا قدرش بشناسم و حرمت­اش نگه­دارم و با نيّتي صادقانه به سويش گام بردارم و خود را در آغوش پر مهر و پدرانه­اش بيفكنم ... آمين!


نویسنده : مبــیــنــا
تاریخ : ۱۳۹۱/۰۶/۱۳


کبوتر سفید


 

هنگامه­ی زمزمه­ ی دعای عهد با همهمه­ی تسبیج پرندگان؛ و نیایش دریاها، و خش خش برگ ها در هم می آمیزد و صبحی پر طراوت و سرشار از امید، آمیخته با بوی گل نرگس را به ارمغان می آورد. روزی که سرمشقش نام یار باشد آکنده از یاد اوست. یاد مهربان یاری که صبح هنگام «رنگین کمانِ» رنگ رنگ وجودش، گل محفل دوستارانش است. انگار که صبح، نم نم باران عهد آمده باشد و همان وقت هم نگاه آفتاب تابنده­ی هستی به این خیل مشتاق افتاده باشد و از این دو «رنگین کمانی» بر آسمان آبی و پاک دل منتظرانش، نقش ببندد. «رنگین کمانی» که هر رنگش نشانی از او دارد؛ از محبتش، از دعایش، از اشکش، از......

و باز آن زمان که خورشید آهنگ رفتن می کند، انگار که با سرخی خود می گوید که شب غیبتش را تاب بیاورید به این امید که آفتاب وجود او، فردای شما را روشن کند؛ آن وقت شراری از سرخی خورشید به دل دوستداران می­افتد که:

 من کجا و آفتاب وجود او کجا؟ این همه گناه من کجا و نیم نگاه او کجا؟ دل سیاه من کجا و امید به آمدن او کجا؟ و خبر ندارد این دل بیچاره از گناه، که او، لحظه به لحظه مراقبش است. مراقب، که مبادا به دامی در افتد. دعا گو، که مبادا به چاله­ای فرو غلتد. و نمی داند این دل سیاه از گناه، که آنی که شیطان وسوسه اش می کند این اوست که دست به دعا بلند می کند و از خدا نجاتش را می طلبد و نمی داند این دل تنها، که او فقط یک دل را نمی بیند، بلکه هزاران دل را نظاره گر است.


نویسنده : مبــیــنــا
تاریخ : ۱۳۹۱/۰۶/۱۳


به کهف پناه برید!


﴿ وَ اِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ ما یعْبُدُونَ اِلَّا اللهَ فَأْوُوا اِلَى الْکهْفِ ینْشُرْ لَکمْ رَبُّکمْ مِنْ رَحْمَتِهِ...

سال­ها پیش، دقیانوسِ خون­ریز و مردانی حق­پرست!

سالیانی بس دور حکم­رانی دقیانوس نام، بر مردمانی ستم­دیده حکومت می­کرد و خود را خدا
می­دانست. او مردم را وادار می­کرد تا وی را هم­چون خدا پرستش کنند. در همین زمان تاریک و خفقان بار، مردانی با هم یک­دل شدند که تنها باید پروردگار یکتا را پرستید. اینان به غاری پناه بردند تا از گزند دقیانوس در امان باشند و رحمت خدا نصیبشان شود.حال چندین سال است که این ماجرا به تاریخ پیوسته، خاک دقیانوس را بلعیده و مردان کهف هم­چنان منتظرند

دقیانوس مُرد؛ اما اغواکننده­ی دقیانوس و دقیانوسیان زنده است.

این موجودِ اغواگر، شیطان است؛ رانده شده­ی درگاه الاهی؛ همان که مدام در کارِ گم­راه نمودن انسان­هاست.

به راستی شیطان کیست؟ چه می­کند؟ و چگونه در طول تاریخ، انسان­ها را به بازی گرفته­است؟

او کیست که خداوند در قرآن، این چنین ما را از او می­ترساند

و بدین­گونه دشمنی­اش را با بشر شرح می­دهد؟

شیطان یکی از عجیب­ترین مخلوقات است. او در اثر هزاران سال عبادت پروردگار، به درجات بالا دست یافت؛ اما ناگاه با یک نافرمانی از عرش خداوند بیرون شد و عهد کرد تا روز رستاخیز هر چه

 

در توان دارد به­ کار بندد تا آدم و فرزندان آدم را از راه مستقیم منحرف کند

ادامه داستان در ادامه مطلب....


ادامه مطلب...
نویسنده : مبــیــنــا
تاریخ : ۱۳۹۱/۰۶/۱۳


زندگان همیشه مرده


﴿ أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ خَرَجُوا مِن دِیارِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقَالَ لَهُمُ اللّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیاهُمْ إِنَّ اللهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَلَـکنَّ أَکثَرَ النَّاسِ لاَ یشْکرُونَ

و آن­گاه که خود را مالک خود انگاشتند و فراموش کردند مخلوق بودن خود را و این­که صاحب دارند و خالق و آن هنگام که توانگران خود را صاحب حیات و بقای خود دانستند و تهی­دستان نیز خیال کردند که اگر هم چون توانگران به خود اتکا کنند، می­توانند از چنگال بیماری مهلک نجات یابند، همه از شهر جهت فرار از بیماری و مرگ گریختند و آن زمان خداوند فراموش شد. آنان از یاد بردند که مملوک­اند و مخلوق. به ناگاه عذابی بس عظیم­تر، همگان را به خواب ابدی فرو برد؛ خوابی برخاسته از غفلت و فراموشی پروردگار.

... سال­ها از مرگ غافلین گذشت. آن مردمان که هزاران نفر بودند، بدن­هایشان پوسید و توده­ی استخوان­هایشان در خارج از شهر، گوشه­ای جمع شد و تپّه­ی استخوانی سال­ها نماد عبرتی بود برای آیندگان.

تا این­که مردی از دیار خورشید پا به بیابان نهاد و با دیدن این استخوان­ها آهی از افسوس کشید و به حال آنان گریست؛ از پیشگاه صاحب و خدای خود برای آنان طلب بخشش نمود و با او داد سخن داشت و به نجوا پرداخت که بار خدایا! تو توانایی در دوباره زنده کردن مردگان، همان گونه که ایشان را می­راندی!

و به قطع زنده­ نمود خداوند آن مردگان را از روی فضل و مهربانیش؛ چرا که آن بزرگ­مرد نبی و خلیفه­ی او بود بر روی زمین و پاک دلی که از یاد خدایش غافل نمی­شد. و امروز این ماییم که از پس قرن­ها غفلت پا به عرصه­ی وجود نهاده­ایم؛ اما آیا عبرت می­گیریم از گذشتگان خود و می اندیشیم در کردار و آینده­ی خود؟

روزها فکر من این است و همه شب سخنم          که چرا غافل از احوال دل خویشتن­ام

از کجا آمده­ام آمدنم بهر چه بود                    به کجا می روم آخر ننمایی وطن­ام؟

و ای کاش در فکر کار خویش بودیم. در هراسم از این­که ما را مرگی بزرگ­تر از گذشتگان فرا گرفته باشد؛ مرگی که در آن هیچ روشنایی نباشد و این مرگ، مرگِ قلب­هاست؛ تیرگی خاطره هاست؛ غفلت از یاد خدا!

و استخوان­های متحرک امروز چه فرقی می­کنند با استخوان­های انباشته­ی دیروز؟!

آیا امروز زندگی ما رنگ و بوی خدایی دارد؟

 سؤال من این است که اگر امامِ زنده و صاحبِ عصر و زمان نداشتیم چگونه می­زیستیم و چه فرقی با امروزمان می­کرد؟

آیا بسنده کنیم به همین حد که هر ساله تنها جشنی برای ولادتش گیریم و فراموشش کنیم تا ...

و امروز این قلب­هاست که مرده­اند؛ سالیانی است که کم­تر کسی متذکر این مطلب است.

خدا نکند که ما مصداق ﴿ صُمٌّ بُکمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لا یرْجِعُونَ ﴾ باشیم که کر و لال و کور شده باشیم و هیچ چیز را نبینیم و آن­چه از یاد برده باشیم این باشد که ما صاحب داریم!

و شاید دوباره مردی از خورشید بیاید که دست به دعا بردارد و برای زنده شدنمان درخواست نماید.

نه، نه! مطمئن باش؛ قطعاً می­آید؛

او خواهد آمد ...

او همان صاحب و ولی­نعمت اصلی­مان است. اوست که: ﴿ یحی الاَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها ﴾

هموست که زنده می­کند زمین را پس از مردنش در حالی که:« اِنَّهُم یرَونَهُ بَعیداً وَ نَراهُ قَریباً.»
نویسنده : مبــیــنــا
تاریخ : ۱۳۹۱/۰۶/۱۳


صلوات


﴿ إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِکتَهُ یصَلُّونَ عَلَى النَّبِىِّ یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیمًا

آخرین لحظات نماز را بارها تجربه کرده­ایم؛

آن هنگام که بر پیامبر اکرم صلی­الله­علیه­و­آله و بندگان صالح خدا سلام می­دهیم و دست­ها را به نشانه­ی تکبیر حرکت ­داده، با سه الله اکبر از نماز فارغ می­شویم:

﴿ إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِکتَهُ یصَلُّونَ عَلَى النَّبِی یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیمًا ﴾:

﴿ خداوند و ملائکه­اش بر پیامبر درود می­فرستند. ای ایمان آورندگان! شما نیز بر او صلوات و سلام بفرستید.

و این ندایی است که پس از آخرین تکبیر به گوش می­رسد و پیام الاهی را به گوشِ جان می رساند و صدای رسای مؤمنان بلند می­شود: «اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد.»

و شهد این دعا را هر روز بر کامِ جانمان می­ریزیم: خداوندا! بر محمد و آل محمد صلوات فرست.

صلوات دعایی برای پیامبر و خاندان اوست؛ پس چه خوبست به هنگام ذکر صلوات دستان خود را به حالت دعا بلند کنیم!

 صلوات دعاست و حقیقت معنای آن را باید در کلمه­ی «صَلِّ» جست که از همان ریشه­ی «صلاة» است.

در معنای لغوی، «صلاة» یعنی توجه، یعنی عنایت.

پس معنای صلوات این است: خدایا! لطف و توجه و عنایت ِخود را شامل حال محمد و آل محمد علیهم­السلام بگردان! دعای پاکی است؛ ژرف و پرمعناست.

این دعا نشانه­ی محبتِ ما به اولیای خداست؛ آن هم در یک جمله.

و اگر تا هنگام مرگ تنها دعای ما همین صلوات باشد، چه توفیقی نصیبمان شده است!

صحنه­ی محشر است؛ قیامت؛ آن­گونه که پروردگار مقدّر فرموده، هر روز عمر ما در محشر حضور می­یابد و بر اعمالمان گواهی می­دهد؛ شنبه، دوشنبه، پنج شنبه و ...

جمعه پیشاپیش همه­ی روزها قرار دارد. روز جمعه در این تنگناهای محشر دست­گیر عده­ای می­شود که بر محمد و آل محمد صلوات کثیر فرستاده­اند. روز جمعه غیر از این گروه، کسی را شفاعت نمی­کند.

می­پرسند: صلوات کثیر چه­قدر است؟ در کدام وقت بهتر است؟ چگونه صلوات بفرستیم؟

فرمودند: صدمرتبه پس از نماز عصر روز جمعه می­گویی:

«اللّهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم.»

دعا بر فرج مولایمان، چه زیبا دعایی است که پس از صلوات بر پیامبر و خاندانش مهم­ترین دعای شیعیان است!

و باز هم نمازی دیگر و سلامی دیگر و تکبیری دیگر

و باز هم ندای جان بخش همیشگی...

و از حالا، دست­ها را به حالت دعا بلند می­کنیم و صلوات می­فرستیم؛ چرا که این دعای ماست؛ دعای ما بر پیامبر و خاندان گرامی­شان و دعا بر تعجیل فرج آن بزرگواران.

این کلام پیامبر صلی­الله­علیه­و­آله تا ابد پایدار است:

« کسی که هر روز و هر شب از روی شوق و محبت بر من سه بار صلوات فرستد، بر خدا لازم می­شود که او را در آن شب و در آن روز بیامرزد.»

امیرمؤمنان علیه­السلام فرموده­اند:

« هر که یک­بار بر رسول خدا صلی­الله­علیه­و­آله صلوات بفرستد، حق تعالی ده بار بر او صلوات می­فرستد و در مقابل هر صلوات که بر آن حضرت بفرستد، ده حسنه به او عطا می­فرماید.»


نویسنده : مبــیــنــا
تاریخ : ۱۳۹۱/۰۶/۱۳